روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
روزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد .
ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .
خدا در روح مازمزمه مي كند و با قلب ماحرف مي زند . اما بعضي وقتها زماني كه وقت نداريم گوش كنيم ، او مجبور مي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند . اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !!!
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاريمسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست درمسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز درمسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.
در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست. غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد." غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم." غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد." عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن پیرمرد که بود؟" علم پاسخ داد:" زمان" عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟" علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است. تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود. اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود. پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد : " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."
الآن که مدادو توی دستم گرفتم و می خوام بنویسم،حس می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه، در حالیکه مغزم پر از کلمات و جمله های از قبل شکل گرفته است.همه ی جملات یه دفعه به ذهنم هجوم آردن.می خوام همشون رو دو دستی بچسبم و نذارم فرار کنن.نمی دونم چه جوری کلمات قشنگ رو کنار هم بچینم،نمی دونم جمله ها رو با چه ترتیبی مرتب کنم.دلم نمیاد همین جوری بنویسمشون چون این کلمه ها و این جمله ها با ارزش تر از این حرفان که بخوام به آسونی هدرشون بدم.
د ت ا م س د ت و ر
این حروف چه قدر برایم نا آشنا بودند.چه قدر درک کردن آن ها سخت بود...
اما تو معلم خوبی بودی!
تو با صبر و حوصله الفبای دوستی را به من آموختی!به تک تک این حروف و اشکال جان دادی و روح معنی آن ها را در من دمیدی.
من فهمیدم و درک کردم و یاد گرفتم بنویسم...
تو به من آموختی چگونه از جسمم جدا شوم،چگونه بال های روحم را بگشایم و در کرانه های آبی پرواز کنم.از زمین دور شوم و بر گرانش غلبه کنم.
تو به من آموختی بتوانم دنیا را با تمام عظمت و شکوهش از دور ببینم و چه لذتی دارد نگاه کردن زمین و آدمهایش از آن بالا...
تو به من کمک کردی آن قدر بالا بروم و اوج بگیرم تا به خدا برسم.
+. براي خوشحال بودن ، هزاران دليل خوب پيدا مي كني !
+. خودت و ديگران را مي بخشي !
+. به كسب روزي حلال اعتقاد داري !
+. به موفقيت ديگران حسادت نمي كني ، بلكه از ديدن آن خوشحال مي شوي !
+. فقط خوبي هاي ديگران را به خاطر مي سپاري !
+. روزت را با عبارت هاي تاكيدي شادي بخش و اميدوار كننده شروع مي كني !
+. "هميشه خنديدن" را به بزرگترها – فقط به بزرگترها – ياد مي دهي . زيرا :‹‹ بچه ها از تو هم بهتر مي دانند كه چگونه " هميشه بخندند " مي دانم كه خودت هم " هميشه خنديدن " را از بچه ها ياد گرفته اي !
قانون عشق : يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه
هر چه بينا چشم درد آشنايي بيشتر بيشتر هر چه سوزان عشق رنج بي وفايي بيشتر هر چه جان كاهيده تر نزديكتر پايان عمر هرچه دل رنجيده تر زندان هستي تنگ تر
هر چه تن شايسته تر شوق رهايي بيشتر هر چه بازار ديانت گرم دلها سردتر هر چه زاهد بيشتر دور از خدايي بيشتر هر چه تن در رنج و زحمت نا اميد بودن عاقبت هر چه با ياران وفا بي اعتنايي
از پشت این صحیفه تو را داد می زنم در خاطرات خویش چو فریاد می زنم دستم بگیر و قلب مرا کامیاب کن بر ره نشسته نام تو بر باد می زنم هرچند نام این خجل از یاد برده ای هر روز و شب به نام تو فریاد می زنم روز و شبم بدون تو یک لحظه ای مباد برپشت کوه تیشه چو فرهاد می زنم اسم قشنگ تو به ملائک چه کرده است من دم به دم نوای تو در یاد می زنم
سلام بچه ها امیدوارم که خوب بوده باشین شاید این فکر به نظرتون رسیده باشه که این رضا چقدر از دنیا سیر شده که این قدر مطالب غمناک تو وبلاگش گذاشته اما اینطوری نیست من از عشق خوشم میاد یعنی خودم عاشقم نه عاشق اینجوری حالا بماند چه جوری اما من دوست دارم که مطالب غمناک باشه چون غم اگه نباشه من و شماها یاد خدا نمیوفتیم همین مهمه چون خدا غم رو برا خودش آفریده و ما ها تا غمگین نشیم بهش فکر نمیکنیم اونجوری که فکر کنیم و باهاش رابطه بر قرار کنیم امیدوارم که همه ماها همه چیمون رو ازخدا بخوایم و عشق واقعیمون اون باشه