بسم رب العشق

عاشقي دردي درمون نداره دل عاشق سر و سامون نداره
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آن كه بر لب آرم.در دل خواهم گفت
بی هيچ سخنی گوش خواهم داد
بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست
بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد
بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم
و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم
می پرسند :
«به خاطر چه زنده ای؟»
و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

دخترک هميشه به پسرک ميگفت
من براي 3 چيز عاشق تو شدم
« 1-نجابت 2-وفاداريت 3-زيباييت »
پسرک روز تولد دختر
3 حيوان خانگي به او هديه داد
1-اسب 2-سگ 3-قناري
تا دخترک خواست دليلش را بپرسد
پسرک رفته بود براي هميشه

بلور اشک چشمم را شکستی
چو اندوهی به قلب من نشستی
نمی دانم چه کردی با دل من
رهی بگشودی و صد راه بستی
پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه
دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم
نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را
نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز
تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که
محبتي درحقم نکردند .

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.
برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده.
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نزار پروانه ببینه.
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن...
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني.

می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تـر کنی
آن هـمـه گـفـتی نگاهـم بـا نگاهـت زنـده اسـت
مـن نـبـاشـم ،می تـوانی روزهـا را ســر کـنی؟
در نـبـودت گـریـه کـردم ، آیـنـه احـسـاس کرد
آیـنـه شـو ، گـریه ام را حـس کـنی ، باور کنی
سـبـز در عـشقت شـدم کـم کـم تـو دانستی ولی
عاقـبـت می خواستی در قـلب مـن خـنجـر کنی
بعـد تـو در سـینه نـامت می شـود یـک خاطره
کـــاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

، دستهایم را"رها" نکنی.........
اما...........
روزهاست باران میبارد و....
تو........نیستی......... من...خیس خیسم
باران چشمام نیز هنوز قطع نشده .......
و.... هنوز منتظرم....
گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و
برف فاصله می اندازد.......
و.......من.......همه چتر ها
را به آسمان سپردم.......
وهنوز منتظرم.....
راستی!!!!!؟؟ چرا هر وقت باران می بارد،
تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و من
نتوانم غصه خوردنهایت را ببینم
. چه فرقی میکند وقتی همچون
خورشیدی باشی دور از
زمین و کدام زمینی است که خورشید
را با همه دوری اش دوست نداشته باشد .
خورشید من ، لبخند بزن به زندگی ات
چون عاشقانه زیسته ای
که تجربه اش ارزشی دارد که
خیلیها یک دقیقه اش را هم در فکر و خیال
خود تصور نمیکنند .
باور دارم که خداوند به هر کس نعمتی عطا میکند
از زیبایی ظاهری ، باطنی و احساسی و
تو بهترین واژه ای برای احساس
و مهربانی که زیباترین نعمت است .


نويسـم رازهـايـي كه نهـان است
چه حاجت ؟ غم ز چشمانم عيان است
قـلم مي گريد از اين حـال زارم
نه من حـال دلـم را مي نـگارم
كه اين تنـهايي و سنگيـني درد
دل من را شكست و پر ز خون كرد
و هر روزي هـزاران بار تا شـام
دلم مي ميـرد و مي گيرد آرام
دل خونيـن خود در دسـت گيرم
و شب ها را به سوگش مي نشينم
برايـش نغـمه هايي مي سرايم
به پايـش عقده ها را مي گشايم
دگر با من كسي درد آشنا نيست
دگر در قلب ها گويي خدا نيست
شكسته در گلويـم حجم فرياد
زمانه نـاله هايـم برده از ياد
زمـانه تا به كي با من چنـيني؟
مگر سـخت است لبخنـدم ببيني؟

نمی دانم چرا عاشق شدم
شاید او خواست که من عاشق شوم
تا بدانم زندگی زیباست در پرتو عشق
عشق زیباست در حس کلام
و کلامی که به دل می نشیند
از شکوه پر هیاهوی نگاه عشق زیباست
اگر حتی او نخواهد دل دیوانه من را
من از او فقط می خواهم
حس زیبای یک لبخند را
مگر از او چه می خواهم من
که می رنجاندم سپس می گوید دوستت دارم
و من می گویم
که دروغ است تمام حرفت
باز اه.. می کشد ومی گوید
عشق با رنجهایش زیباست
عشق با
دلتنگی پا برجاست


وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.
غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
" آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."


الآن که مدادو توی دستم گرفتم و می خوام بنویسم،حس می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه، در حالیکه مغزم پر از کلمات و جمله های از قبل شکل گرفته است.همه ی جملات یه دفعه به ذهنم هجوم آردن.می خوام همشون رو دو دستی بچسبم و نذارم فرار کنن.نمی دونم چه جوری کلمات قشنگ رو کنار هم بچینم،نمی دونم جمله ها رو با چه ترتیبی مرتب کنم.دلم نمیاد همین جوری بنویسمشون چون این کلمه ها و این جمله ها با ارزش تر از این حرفان که بخوام به آسونی هدرشون بدم.
د ت ا م س د ت و ر
این حروف چه قدر برایم نا آشنا بودند.چه قدر درک کردن آن ها سخت بود...
اما تو معلم خوبی بودی!
تو با صبر و حوصله الفبای دوستی را به من آموختی!به تک تک این حروف و اشکال جان دادی و روح معنی آن ها را در من دمیدی.
من فهمیدم و درک کردم و یاد گرفتم بنویسم...
تو به من آموختی چگونه از جسمم جدا شوم،چگونه بال های روحم را بگشایم و در کرانه های آبی پرواز کنم.از زمین دور شوم و بر گرانش غلبه کنم.
تو به من آموختی بتوانم دنیا را با تمام عظمت و شکوهش از دور ببینم و چه لذتی دارد نگاه کردن زمین و آدمهایش از آن بالا...
تو به من کمک کردی آن قدر بالا بروم و اوج بگیرم تا به خدا برسم.
تو مرا با خدای بزرگ آشنا کردی.
دوست خوبم!
تو با صبر و حوصله الفبای دوستی را به من آموختی!
من فهمیدم و درک کردم و یاد گرفتم بنویسم...
دوستت دارم
قانون عشق :
يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه
هر چه بينا چشم درد آشنايي بيشتر بيشتر
هر چه سوزان عشق رنج بي وفايي بيشتر
هر چه جان كاهيده تر نزديكتر پايان عمر
هرچه دل رنجيده تر زندان هستي تنگ تر

هر چه تن شايسته تر شوق رهايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم دلها سردتر
هر چه زاهد بيشتر دور از خدايي بيشتر
هر چه تن در رنج و زحمت نا اميد بودن
عاقبت هر چه با ياران وفا بي اعتنايي
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم
من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم
من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم
من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم
من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم
من ایمین را از کودکان معصوم آموختم
و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا
بخواهم

از پشت این صحیفه تو را داد می زنم
در خاطرات خویش چو فریاد می زنم
دستم بگیر و قلب مرا کامیاب کن
بر ره نشسته نام تو بر باد می زنم
هرچند نام این خجل از یاد برده ای
هر روز و شب به نام تو فریاد می زنم
روز و شبم بدون تو یک لحظه ای مباد
برپشت کوه تیشه چو فرهاد می زنم
اسم قشنگ تو به ملائک چه کرده است
من دم به دم نوای تو در یاد می زنم

هر کجا پا می نهم عشق تو رسوا می کند
دل پریشانست و دیداری تمنا می کند
بی تو مجنون گشتم ای لیلی به فریادم برس
بین چه ها یا این سر شوریده دنیا میکند
ماه زیبایم کرم کن همچو ماه اسمان
زندگی گر هست زیبا عشق زیبا می کند
درد هجران طاقت و صبر من نالان گرفت
من سراپا درد و رنجم او تماشا می کند
من مطیع امر جانم هر چه باشد امر اوست
جان فدایش می کنم هران تمنا میکند
از فراقش اشک چشمانم روان چون جوی اب
بر لب جویی نشسته شوق دریا می کند
چشم مستش میکند سر گشته ام در در کوی عشق
با تبسم در جهان صد فتنه بر پا میکند
دانه خال سیاهش دل به اتش می کشد
تار زلفش روی چشم افتده غوغا میکند
روز وشب با چشم گریان انتظارش می کشم
نه سر قول است نه با ما مدارا میکند

عشق من خواهان هر بی رنگی است
عشق من همچون پرنده ، در هوا
خواستار اين چنين ، آزادی است
عشق من همچون هياهو ،پر شرر
شوق می خواهد ،مثال هستی است
عسق من همچون شراب کهنه ای
دير گيرد ، اين مرام مستی است
عشق من بالا وپايين ، گر خموش
آذرخش روزهای ابری است
عشق من در جای جای هر ورق
نقش هر چشمی به رنگ مشکی است
عشق من گرم و تنم همچون تگرگ
شعله میخواهد تنم ، اين گرمی است
عشق من مانند يک پروانه ای
شمع ميخواهد ٬ چو اين،خود سوزی است

ای خدا فقط این را میتوانم بگویم که خیلی دوستت دارم اما نمیدانم لیاقتش را دارم یا نه؟؟
خودت در قلبم بذر یقین را قرار ده
سلام بچه ها امیدوارم که خوب بوده باشین شاید این فکر به نظرتون رسیده باشه که این رضا چقدر از دنیا سیر شده که این قدر مطالب غمناک تو وبلاگش گذاشته اما اینطوری نیست من از عشق خوشم میاد یعنی خودم عاشقم نه عاشق اینجوری حالا بماند چه جوری اما من دوست دارم که مطالب غمناک باشه چون غم اگه نباشه من و شماها یاد خدا نمیوفتیم همین مهمه چون خدا غم رو برا خودش آفریده و ما ها تا غمگین نشیم بهش فکر نمیکنیم اونجوری که فکر کنیم و باهاش رابطه بر قرار کنیم امیدوارم که همه ماها همه چیمون رو ازخدا بخوایم و عشق واقعیمون اون باشه
پائیز گوارای وجودتان عاشقان . . .
پائیز . . .مبارک . . .



به نام آنکه روزنه ای از امید ، در قلبهای
شکسته آشفتگان زمین نهاد . . .
مهربانان ، به در خواست شما ،زیباترین
احساساتم را با قلم عشق نثار شما
خوبان خواهم کرد . . .
صدای قلبتان را دوست دارم ،
چرا که زیباترین آهنگ زندگی را می نوازد .
ای یاسهای سپید زندگی ، شما را در
کدامین گلستان عشق بگذارم که طراوتتان
جاودانه باشد . . . !؟
اما نه ، نمی شود شما را در گلستان زمان
نهاد ، چرا که هیچ گلستانی لایق این همه
زیبایی و مهربانی و صفا نیست .
پس شما را در اعماق جاودان قلبم خواهم
نهاد که سراسر از عشق شما لبریز است .
جاودانهای بی مثال قلبم :
الهی تا ابد پایدار و عاشق باشید . . .